لحظه وصل

نامه الکترونیک PDF

خسته شده بودم. به دوستان گفتم:"شما مواظب بي‌سيم‌ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت كنم برگردم."

ربع ساعت خوابيدم كه آمدند بيدارم كردند. به قيافه‌ها كه نگاه كردم ديدم تغيير كرده‌اند. گفتم: "چي شده؟"

چيزي نگفتند. نگران مهدي شدم. با احمد كاظمي تماس گرفتم و گفتم "موقعيت؟"

گفت: "ديگر داريم مي‌آييم عقب." به احمد گفتم:"مهدي كجاست؟ حالش چطورست؟"

گفت:"مهدي هم هست. پيش من‌ست. مسأله ندارد."

ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. به دوستان گفتم:"احساس مي‌كنم بايد براي مهدي اتفاق افتاده باشد."

گفتند:"نه! احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچه‌ها دارند مداواش مي‌كنند."

دوباره رفتم بااحمد تماس گرفتم گفتم:

"احمد! چرا حقيقت را به من نمي‌گويي؟ چرا نمي‌گويي مهدي شهيد شده؟"

احمد نتوانست خودش را نگه دارد، من هم نتوانستم سرپا بايستم. پاهام، همان طور بي‌سيم به دست، شل شدند. و بعد ديدم كه او خودش را رساند به دريا. از دجله به اروند و از اروند به خليج فارس. فهميدم نمي‌خواسته در خاك دفن شود. فهميدم مي‌خواسته برود به ابديتي برسد كه خيلي از عرفا حسرتش را دارند.

براي همين چيزهاست كه معتقدم مهدي گمنام‌ترين شهيد اين جنگ‌ست.

2- چشمم افتاد به يك كارت شناسائي كه توي آب به من نزديك مي‌شد. برش داشتم. كارت "علي‌اكبر كاملي" بود،‌ بي‌سيم‌چي مهدي. دلم شور افتاد. به بي‌سيم‌چي گفتم:"سريع برو از آقا مهدي خبر بگير!"

رفت، برگشت. گفت:"آقامهدي به سرش تير خورده!"

اصلاً نخواستم باور كنم. ديدم يك قايق دارد مي‌رود طرف عراقي‌ها. دقت كه كردم، آقا مهدي را با دو نفر ديگر ديدم كه زخمي نشسته‌اند توي قايق. داد زدم. آن قدر داد زدم كه صدام گرفت. مي‌خواستم بهشان بگويم كه دارند مي‌روند طرف دشمن اما صداي موتور قايق نمي‌گذاشت صدايم را بشنوند.

قايق رسيد به نزديكي عراقي‌ها. شليك آن‌ها دقيق‌تر شد. با هر چه كه دم دست‌شان بود، قايق را مي‌زدند. در يك لحظه ديدم قايق تكه تكه شد و آتش گرفت. تكه‌ها رفتند هوا و ريختند توي دجله.

آب تمام تكه‌هاي قايق را به همراه تكه‌هاي بدن مهدي و رفقاش را با خودش برد."

(به نقل از دو همرزم و همراه شهيد مهدي باكري)

گردان تخريب و‎ ‎ياران مين

نامه الکترونیک PDF

سر وصداي «خدر»1 مثل مين توي سنگر ترکيد. بيدار که شديم ديدم «علوي»2 دارد نماز شب مي‌خواند و خدر مثل مارگزيده‌ها داد و هوار راه انداخته است. گفت: «هر کي هر چي مي‌خواهد، بيايد از علوي بخواهد که آقا رفتني است!» ‏

کار هميشگي اش بود. تا مي‌ديد يکي با خودش خلوت کرده و نماز شب مي‌خواند، چراغ را روشن مي‌کرد و داد و بي داد راه مي‌انداخت. خيلي از بچه‌ها براي خلاصي از دست خدر گوشه و کناري پيدا کرده و شب‌ها از سنگر مي‌رفتند بيرون ولي او باز به دنبال آن بود که ببيند کي کجا خلوت مي‌کند تا برود سراغش.‏

در پادگان شهيد باکري بوديم و چند روزي مي‌شد که از گردان حبيب به گردان تخريب منتقل شده بودم. فرمانده گردان «اکبر سبزي» بود و معاونش هم «مسلم علم فتحي».‏

از تخريبچي‌ها و صفا و صميمت شان خيلي شنيده بودم و مي‌خواستم با آنها باشم. در همان اوايل با «حليمي اصل»3 انس گرفتم. طلبه بود و خوش صحبت.

چند روز بعد به کنار سد دز رفتيم و شروع کرديم به يادگيري آموزش‌هاي تخصصي تخريب. بار اولم بود که با مين‌هاي ضدنفر، ضد تانک، والمري، جهنده و تله‌هاي انفجاري آشنا مي‌شدم نسبت به يادگيري حريص بودم. همان مين‌ها خيلي از بچه‌ها را از ما گرفته بودند و ياد مي‌گرفتم تا به نوبه خودم نگذارم ديگر کسي با آنها از بين ما برود.‏

هر روز فشار زيادي را تحمل مي‌کرديم، ولي کسي دم نمي‌زد. همه آن سختي‌ها براي نجات همرزمان بود پس جاي اعتراض نمي‌ماند. شب‌ها هم مي‌رفتيم تمرين باز کردن معبر و عبور از ميدان مين.‏

يک شب مثل شب‌هاي ديگر بايد مسيري را طي مي‌کرديم، ولي آن مسير هم طولاني بود و هم خسته کننده. راه ديگري هم بود که به همان مقصد ختم مي‌شد با خدر و رئيسي دور از چشم فرماندهان يواشکي از صف جدا شديم و مسير آن راه کوتاه را در پيش گرفتيم، ولي در مقصد لو رفتيم. فرماندهان ما را بر گرداندند تا برويم و از آن مسير طولاني بر گرديم. کارد مي‌زدي خونمان در نمي‌آمد. از دست خودمان عصباني بوديم ولي بچه‌ها ريزريز خنديدند و کلي هم متلک بارمان کردند.‏

يک روز داخل يکي از چادرها نشسته بوديم و «آسايش»4 داشت روش پرتاب نارنجک را يادمان مي‌داد. ما پشت به در چادر نشسته بوديم و او ته چادر بود. يک رديف بلوک سيماني هم چيده بودند داخل چادر تا باد آن را با خود نبرد. آسايش داشت توضيح مي‌داد که چه کار کنيم چه کار نکنيم که يک دفعه نارنجک از دستش رها شد و افتاد روي زمين. ضامن نارنجک را درآورده بود و ما هم فکر مي‌کرديم شوخي مي‌کند، ولي نارنجک شوخي سرش نمي‌شد. آسايش خيلي سريع خم شد نارنجک را برداشت و آن را انداخت در سوراخ بلوک‌هاي سيماني و پشت به آن کرد. يک دفعه انفجاري رخ داد و ترکش‌هاي نارنجک و تکه‌هاي بلوک‌هاي سيماني به بچه‌ها اصابت کرد.

به اتفاق پنج نفر از بچه‌ها زخمي شديم. آسايش زود آمد بالاي سرمان. در پشت آسايش جاي سالمي نمانده بود وخون از همه جاي پشتش بيرون مي‌زد.‏ما را بردند بيمارستان شهيد کلانتري دزفول و يک هفته در آنجا بستري شديم. آسايش خودش را مقصر مي‌دانست، ولي بچه‌ها سعي مي‌کردند با شوخي سر و ته قضيه را درز بگيرند. مي‌گفتند: «لابد هم وقتش نبوده و هم لياقت نداشته‌ايم وگرنه شهيد مي‌شديم»‏.

چون تازه وارد بودم سربه سرم نمي‌گذاشتند و با من زياد شوخي نمي‌کردند. يکي دو روز بعد بچه‌هاي تخريب آمدند ملاقات به جاي گل و کمپوت براي بچه‌ها آدامس و آب نبات چوبي آوردند و بگو و بخند راه انداختند. بچه‌هايي که زخمي شده بودند طوري مي‌گفتند و مي‌خنديدند که انگار هيچ دردي نداشتند. با خود گفتم: آيا آنها با من و امثال من فرق دارند؟ مگر آنها از گوشت و خون نيستند؟ پس چرا چنين درد و مرگ را به بازي گرفته اند؟

بعد از اتمام دوره دو چيز را بهتر از چيزهاي ديگر مي‌شناختم. يکي بوي خاک بود و ديگري بوي مين. گاهي موقع باز کردن معبر روي خاک دراز مي‌کشديم تا منورها خاموش شوند. بوي خاک زير بيني مان مي‌خليد و از پايين که نگاه مي‌کردم مين‌ها را مي‌ديدم و فکر مي‌کردم مين‌ها هم بوي خاص خودشان را دارند. آنها ما را به مبارزه طلبيده بودند، ولي بچه‌ها با لبخند به پيشوازشان مي‌رفتند.‏

رفتيم دزفول و منتقل شديم به موقعيت رحمان لو. يک هفته‌اي آنجا استراحت کرديم و آموزش‌ها را دوره کرديم. يک روز قبل از ظهر چند کاميون آمد که جلوي آنها نوشته شده بود: «اهدايي مردم شهر... به رزمندگان» ولي چيزي توي کانکس‌هاي پشت کاميون‌ها نبود. داشتيم وضع پيش آمده را تجزيه و تحليل مي‌کرديم که همه مان را کردند تو کانکس‌ها و درش را هم کيپ بستند. روز گرمي بود و تاريکي داخل کانکس هم چيزي از حرارت داخل آن نمي‌کاست. هر کدام از بچه‌ها چيزي مي‌گفتند. يکي گفت: «جاي کمپوت ما را بار زدند» ديگري هم گفت: «بگو جاي سيب زميني»‏

کاميون‌ها راه افتادند. کم کم احساس کردم دارم از گرما مي‌پزم. آنهاي ديگر عين خيالشان هم نبود. انگار مسابقه فوتبال بود و داشتند مي‌رفتند دو کوچه آن طرف‌تر بازي کنند. وقتي در را باز کردند کنار يک روستاي مخروبه داخل نخلستان بوديم.‏

شب را داخل خانه‌هايي که از خانه بودن فقط شکلش را داشتند گذرانديم و بعد ازنماز صبح حرکت کرديم و در کنار اروندرود رسيديم به يک روستاي بي در و پيکر ديگر که غواص‌هاي تخريبچي آنجا بودند.‏ وقتي تاريکي روستا و نخل‌ها را بلعيد، غواص‌ها آماده شدند بزنند به آب.

حليمي اصل همه مان را جمع کرد داخل اتاقي بزرگ و شروع کرد به خواندن دعاي توسل. گفت: «هر چه داريم از اين دعاهاست. بياييد دست به دامن ائمه شويم تا به کمک خدا ما را در اين عمليات و امتحان هم پيروز و سربلند کند»‏

حليمي اصل مي‌خواند و بچه‌ها با صداي او زمزمه مي‌کردند. اشک‌ها روي گونه‌ها جاري شده بود و لب‌ها به استغاثه چيزي را طلب مي‌کردند که آرزوي همه‌مان بود. ما آرزوي شهادت داشتيم. شهادت در راه حق و سربلندي اسلام از خدا مي‌خواستيم گناهانمان را ببخشد و ما را پاکيزه بپذيرد. کسي را که کنارم نشسته بود نشناختم. اتاق تاريک بود و شانه‌هاي او به شدت تکان مي‌خورد. آيا اين گريه شوق نبود؟ناگهان باران هم با ما همصدا شد و کمي بعد سروصداي تيراندازي را شنيديم.‏

شب منفجر شده بود. تاريکي معناي خودش را از دست داده بود و هر لحظه انفجاري در آن سوي آب خبر از حادثه‌اي مي‌داد که به پايان آن اميدوار بوديم.‏

نزديکي‌هاي سپيده سوار قايق‌ها شديم و حرکت کرديم. در يک قسمت از مسير از داخل يکي از کشتي‌هاي غرق شده به طرفمان تيراندازي شد. چند نفر از بچه‌ها رفتند و يک عراقي را که از آنجا تيراندازي مي‌کرد، گرفتند.‏

به مسيرمان ادامه داديم و در آن طرف اروند پياده شديم. کمي به جلو رفته بوديم که ديدم «احمدي»5 افتاده است روي سيم‌هاي خاردار کنار ميدان مين. فکر کردم با ديدن ما مي‌خواهد شوخي کند و ما هم خيال کنيم که او شهيد شده است. وقتي نزديکش شدم ديدم هنگام باز کردن معبر در اثر انفجار مين شهيد شده است. با آن تبسمي که روي لبهايش بود باور نمي‌کردم شهيد شده باشد. قدم‌هايم سنگين شده بود. مي‌رفتم و پشت سرم را نگاه مي‌کردم. هر لحظه منتظر بودم از روي سيم خاردارها قد راست کند. با خنده بپرد طرفمان و بگويد مي‌خواسته با ما شوخي کند، ولي او شهيد شده بود!‏

با ديدن آن صحنه گرد اندوه نشست تو صورت بچه‌ها. وقتي حليمي اصل او را ديد چهره‌اش باز شد و گفت...‏

«او به چيزي که انتظارش را داشت رسيد خدا به ما هم نصيب کند». ‏

خط شکسته شده بود و صداي خفه تيراندازي گهگاه با صداي انفجار شديدتري قاتي مي‌شد. جابه جا جنازه عراقي روي زمين افتاده بود. بعضي‌هاشان آنقدر گنده بودند که آدم خيال مي‌کرد در تمام مدتي که آنجا بوده‌اند فقط خورده و خوابيده اند. از آنجا مي‌شد ديد که بچه‌ها يک پرچم را زده‌اند بالاي مسجدي که داخل شهر فاو است. ‏

تا شب در سنگر عراقي‌ها مستقر شديم و با تاريکي هوا به طرف کارخانه نمک راه افتاديم. يک دفعه رسيديم جايي که ديديم دارد از هر طرف گلوله مي‌بارد. خيلي از بچه‌ها دستپاچه شدند. حليمي اصل با آرامش خاصي گفت: «نگران نشويد آنها ما را نمي‌بينند» ‏‏«حسن زاده» 6 گفت: «چرا نگرانيد! فوقش مي‌ميريد. ديگر قيافه تان را نمي‌بينيم و از دست تان راحت مي‌شويم» ‏

او هم مثل خدر نمي‌توانست ساکت بنشيند و چيزي نگويد. برايش هم فرق نمي‌کرد کجا باشد. وقت و بي وقت متلکي مي‌پراند و همه را مي‌خنداند. ‏

بايد جلو خط پدافندي ميدان مين مي‌زديم، ولي اشتباهي از خط رد شده و رفته بوديم جلو. چندنفر از بچه‌ها رفتند به طرف جايي که از آنجا به سمت ما شليک مي‌شد. کمي بعد آتش آنها را خفه کردند. حدود يک کيلومتر برگشتيم عقب و رسيديم به خط پدافندي. گردان‌ها پشت خاکريزها سنگر گرفته بودند. امتداد خاکريزي که نيروها پشت شان بودند دو تکه شده بود و ما هم ازآنجا رفته بوديم جلو آماده مي‌شديم کارمان را شروع کنيم که گفتند بايد تا جلو کارخانه نمک پيشروي کنيم و ديگر نيازي به زدن ميدان مين نيست.‏صبح که شد راه افتاديم سمت سنگرهاي اجتماعي که سه چهار کيلومتر عقب‌تر از خط پدافندي بود. در بين راه هوپيماهاي عراقي بالاي سرمان ظاهر شدند. يکي از آنها بمب شيميايي اش را درست روي خط پدافندي رها کرد. هواپيماي ديگر هم منطقه را با موشک زد.

ترکش يکي از موشک‌ها به سر «متقيان» خورد و مغز سرش را متلاشي کرد. متقيان طوري افتاده بود که انگار به خواب رفته است. اشک تو چشم‌هايم حلقه زد و غلتيد پايين. حسن زاده با بغضي که در صدايش بود گفت: «لياقت مي‌خواهد اين جوري شود نه مثل ما!» ‏دود بمب شيميايي پيچ و تاب مي‌خورد و پخش شد روي منطقه. بيشتر بچه‌هايي که در خط پدافندي مستقر بودند ماسک نداشتند و شيميايي شدند. ‏

تا غروب استراحت کرديم و شب رفتيم تا در جلو خط پدافندي که در سمت راست کارخانه نمک بود ميدان مين بزنيم احتمال مي‌رفت عراقي‌ها از آن نقطه پاتک کنند. با تعدادي از نيروها راه افتاديم. آنها تامين ايستادند و ما ساعت 9 شب شروع کرديم. منورها چند تا چند تا از سر و کول هم بالا مي‌رفتند، ولي ما سرمان به کار خودمان گرم بود. نزديکي‌هاي اذان صبح يک قسمت از کار را تمام کرده و برگشتيم به عقب. ‏

ميدان بزرگ بود کار يکي دو روز نبود. هر شب مي‌رفتيم و کار را در همان نقطه ادامه مي‌داديم. در آن بين بچه‌ها موفق شدند کارخانه نمک را هم تصرف کنند. وسايلمان را منتقل کرديم به کارخانه و آنجا شد مقر ما ولي توي کارخانه موش‌هايي بود که اگر گربه آنها را مي‌ديد زهره ترک مي‌شد. بايد حواسمان را جمع مي‌کرديم وگرنه ممکن بود به جاي چيزهاي خوردني دماغ و گوشمان را بجوند.‏بعد از 10 شب کار ميدان مين را تمام کرديم و تا حدودي خيالمان از بابت پاتک عراقي‌ها راحت شد. ‏

يک شب مي‌خواستيم در نزديکي کارخانه کنار يک کانال و جايي که آب بود، ميدان درست کنيم. يک دفعه از توي آب صدايي شنيدم. خدر گفت: «آقا موشه آمده آبتني!» ‏

گفتم: «موش تو آب چه کار مي‌کند؟» ‏

خدر طوري نگاهم کرد که باورم شد راست گفته ام. شک کرديم و موضوع را با نيروهاي تامين در ميان گذاشتيم. دو نفر از آنها رفتند و کمي بعد به جاي موش با دو تا عراقي سيبيلو که آمده بودند زاغ سياهمان را چوب بزنند برگشتند. خدر با ديدن آنها گفت: «عجب موش‌هاي گنده اي!» ‏

چند روزي گذشت و عمليات والفجر 8 با موفقيت تمام شد، برگشتيم داخل روستايي کنار اروند رود. همه براي خودشان اتاقي داشتند و کاسه کوزه اي. عراقي‌ها که دماغ شان بدجوري ماليده شد بود، دست بردار نبودند. گهگاه روستا و دور اطراف روستا را با توپ مي‌زدند. «عبدالسلام آوازه» و «رضائيان» 7 توي يک اتاق مي‌خوابيدند و موقع خواب هم در اتاق را باز مي‌گذاشتند. روزي به عبدالسلام گفتم: «وقتي شب‌ها مي‌خوابيد دراتاقشان را ببنديد و جلو در نخوابيد. اگر از ترکش خمپاره و توپ مرديد من به شما شهيد نمي‌گويم» ‏عبدالسلام گفت: «هر چي دلت خواست بگو!» ‏شب بعد همه آماده بوديم بخوابيم.

يکي از بچه‌ها رفت پيش عبدالسلام و رضائيان و وقتي ديد آنها در را باز گذاشته و جلو درخوابيده‌اند، به شوخي به آنها گفت: «داريد نور بالا مي‌زنيد. يک کم آن طرف‌تر بخوابيد» ‏نصف شب خمپاره‌اي خورد جلو اتاق عبدالسلام و رضائيان. ‏رضائيان بر اثر اصابت ترکش شهيد شد. ديگر آنجا نمانديم و رفتيم جايي که پس و پناه بود و درخت‌هاي نخل آن قسمت را از ديد خارج مي‌کرد. ‏چند روز بعد از عمليات دستور رسيد تا به موقعيت عراقي‌ها در اطراف کارخانه نمک حمله کنيم. از آن قسمت روي منطقه تسلط داشتند و نيروهاي ما در ديد آنها بودند. عراقي‌ها در آن قسمت يک ميدان مين داشتند. شب عمليات حرکت کرديم.

نيروهاي رزمي گردان‌ها پشت سر ما حرکت مي‌کردند تا بعد از باز شدن معبر بار ديگر مزه شکست را به عراقي‌ها بچشانند. درست رسيده بوديم کنار ميدان مين که عمليات لو رفت از هر طرف ما را گرفتند زير آتش. براي چند دقيقه‌اي زمين‌گير شديم و حتي نتوانستيم سرمان را بلند کنيم. با بي‌سيم اطلاع دادند برگرديم عقب، ولي کسي از جايش تکان نخورد.‏

بيشتر مين‌ها والمري و تله‌هاي انفجاري بود. به يکباره چند نفر از بچه‌ها بلند شدند و دويدند توي ميدان مين. دو سه قدم که برداشتند گير کردند به تله‌هاي انفجاري و افتادند. ياد اوايل جنگ افتادم. پشت سر آنها چندنفر ديگر هم رفتند توي ميدان مين و خودشان را رساندند به کانال عراقي‌ها بعد از کشتن سربازهاي عراقي ايستادند پشت دوشکاها. نيروهاي گردان‌ها از معبر باز شده حرکت کردند و خط و غرور عراقي‌ها را يک جا شکستند. ‏

داشتم با «سليمي» 8 و «بهارلو» 9 وارد کانال مي‌شدم که يک نارنجک «صورتي» کنار سليمي منفجر شد. در چشم به هم زدني دل و روده سليمي ريخت بيرون ولي با آن وجود گفت: «نگران نباشيد چيزي نيست!» ‏

کنارش نشستم و سرش را روي زانو گرفتم. نفسش سنگين شده بود. دستم را به صورتش کشيدم. چيزي را زمزمه مي‌کرد. گوشم را به طرف دهانش بردم تا صدايش را بشنوم. داشت ذکر مي‌گفت و امام حسين (ع) را صدا مي‌زد. لحظه‌اي بعد بي آنکه آه و ناله کند پلک‌هايش روي هم افتاد. ‏

همه نيروها وارد کانال شدند. يک دفعه چشمم افتاد به دو عراقي که از سنگري که جلو کانال بود بيرون مي‌آمدند. ترسيدم. اسلحه نداشتم. نمي‌دانستم چه کار کنم. سرشان داد زدم و دستم را دراز کردم طرفشان. آنها هم فکر کردند من اسلحه دارم و دستشان را بالا بردند. دوباره سرشان داد زدم. معني اين داد زدنم اين بود که بيايند جلو. وقتي وارد کانال شدند چشم‌هايشان از تعجب گرد شد و ديدند چيزي تو دستم نيست. بچه‌ها آنها را دستگير کردند. يکي از بچه‌ها که عربي بلد بود، با آنها صحبت کرد و گفت مي‌خواستند خودشان را تسليم کنند، ولي از ترس از توي سنگر بيرون نمي‌آمدند و مي‌گفتند اگر تسليم شوند ممکن است آنها را بکشيم. ‏صبح که شد با بچه‌هاي تخريب برگشتيم به کارخانه نمک و ديگر کار گردان تخريب در آنجا به اتمام رسيد، بود. ‏



‏ پي نوشتها:‏

‎1-«رحيم خدر» از شهداي تخريب آذربايجان شرقي است.‎

‎2- «داود علوي» از شهداي تخريب شهرستان سراب است.‎

‎3- «شفيع حليمي اصل» متولد 1342، در دي 1365 در عمليات کربلاي 4 به شهادت‏‎ ‎رسيد.‎

‎4- «آسايش» از شهداي تخريب تبريز است.‎

5- «احمدي» از شهداي غواص و تخريب شهرستان سراب است.‎

‏6- «ناصر حسن زاده» از شهداي تخريب شهرستان سراب است.‏

‏7- «داود رضائيان» متولد 1346، در تاريخ 23/3/1365 در عمليات والفجر 8 در منطقه عملياتي فاو شهيد شد.‏

8- «سليمي» از شهداي تخريب شهرستان بستان آباد است.‏

‏9- بهارلو؛ تخريبچي و از بچه‌هاي تبريز بود.‏

صفحه 3 از 4

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سایت پیشکسوتان جهاد و شهادت می باشد.

info@pishkesvat.ir