گردان تخريب و‎ ‎ياران مين

نامه الکترونیک PDF

سر وصداي «خدر»1 مثل مين توي سنگر ترکيد. بيدار که شديم ديدم «علوي»2 دارد نماز شب مي‌خواند و خدر مثل مارگزيده‌ها داد و هوار راه انداخته است. گفت: «هر کي هر چي مي‌خواهد، بيايد از علوي بخواهد که آقا رفتني است!» ‏

کار هميشگي اش بود. تا مي‌ديد يکي با خودش خلوت کرده و نماز شب مي‌خواند، چراغ را روشن مي‌کرد و داد و بي داد راه مي‌انداخت. خيلي از بچه‌ها براي خلاصي از دست خدر گوشه و کناري پيدا کرده و شب‌ها از سنگر مي‌رفتند بيرون ولي او باز به دنبال آن بود که ببيند کي کجا خلوت مي‌کند تا برود سراغش.‏

در پادگان شهيد باکري بوديم و چند روزي مي‌شد که از گردان حبيب به گردان تخريب منتقل شده بودم. فرمانده گردان «اکبر سبزي» بود و معاونش هم «مسلم علم فتحي».‏

از تخريبچي‌ها و صفا و صميمت شان خيلي شنيده بودم و مي‌خواستم با آنها باشم. در همان اوايل با «حليمي اصل»3 انس گرفتم. طلبه بود و خوش صحبت.

چند روز بعد به کنار سد دز رفتيم و شروع کرديم به يادگيري آموزش‌هاي تخصصي تخريب. بار اولم بود که با مين‌هاي ضدنفر، ضد تانک، والمري، جهنده و تله‌هاي انفجاري آشنا مي‌شدم نسبت به يادگيري حريص بودم. همان مين‌ها خيلي از بچه‌ها را از ما گرفته بودند و ياد مي‌گرفتم تا به نوبه خودم نگذارم ديگر کسي با آنها از بين ما برود.‏

هر روز فشار زيادي را تحمل مي‌کرديم، ولي کسي دم نمي‌زد. همه آن سختي‌ها براي نجات همرزمان بود پس جاي اعتراض نمي‌ماند. شب‌ها هم مي‌رفتيم تمرين باز کردن معبر و عبور از ميدان مين.‏

يک شب مثل شب‌هاي ديگر بايد مسيري را طي مي‌کرديم، ولي آن مسير هم طولاني بود و هم خسته کننده. راه ديگري هم بود که به همان مقصد ختم مي‌شد با خدر و رئيسي دور از چشم فرماندهان يواشکي از صف جدا شديم و مسير آن راه کوتاه را در پيش گرفتيم، ولي در مقصد لو رفتيم. فرماندهان ما را بر گرداندند تا برويم و از آن مسير طولاني بر گرديم. کارد مي‌زدي خونمان در نمي‌آمد. از دست خودمان عصباني بوديم ولي بچه‌ها ريزريز خنديدند و کلي هم متلک بارمان کردند.‏

يک روز داخل يکي از چادرها نشسته بوديم و «آسايش»4 داشت روش پرتاب نارنجک را يادمان مي‌داد. ما پشت به در چادر نشسته بوديم و او ته چادر بود. يک رديف بلوک سيماني هم چيده بودند داخل چادر تا باد آن را با خود نبرد. آسايش داشت توضيح مي‌داد که چه کار کنيم چه کار نکنيم که يک دفعه نارنجک از دستش رها شد و افتاد روي زمين. ضامن نارنجک را درآورده بود و ما هم فکر مي‌کرديم شوخي مي‌کند، ولي نارنجک شوخي سرش نمي‌شد. آسايش خيلي سريع خم شد نارنجک را برداشت و آن را انداخت در سوراخ بلوک‌هاي سيماني و پشت به آن کرد. يک دفعه انفجاري رخ داد و ترکش‌هاي نارنجک و تکه‌هاي بلوک‌هاي سيماني به بچه‌ها اصابت کرد.

به اتفاق پنج ن