خاطره ها

دره آتش

نامه الکترونیک چاپ PDF

سرم را پايين انداختم و در انتظار جواب او نشستم. ايشان به نقطه اي دوردست خيره شدند و با همان صداقت و گشاده رويي كه داشتند، با لحني آرام و مهربان گفتند: اينجا جهنم درّه د روايتي خواندني از سيره سردار شهيد احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه در ذيل عنوان مي شود:

بعد از دوران دفاع مقدس به عنوان كروچيف در ماموريتي 20 روزه عازم پادگان ارتش جمهوري اسلامي اروميه شديم، اما در اختيار نيروهاي سپاهي قرار گرفتيم. به ما ابلاغ شد كه سردار كاظمي مي خواهد با بالگرد 214 به منطقه برود.

اسم سردار كاظمي حس كنجكاوي ام را برانگيخت و زير لب گفتم: سردار كاظمي كيست؟ منتظر او بوديم كه بعد از چند دقيقه اي پا به پادگان گذاشت. با ديدن چهره ي ايشان به ياد آوردم كه چند بار او را ملاقات كرده ام، اما به علت افتادگي، تواضع و ساده زيستي اش نه درجه مي زد و نه درباره شغل و مقامش صحبتي مي كرد.

او در پروازهاي قبلي خود را معرفي نكرده بود. به هر حال سردار به ما نزديك شد و با لبخند شيرين و زيبايي كه بر لب داشت، با ما و خلبان روبوسي كرد، سپس به اتفاق چند نفر ديگر سوار بالگرد شدند و بنده رو به ايشان كردم و پرسيدم: سردار كجا تشريف مي بريد؟

او با همان لحن و آرامشي كه در چهره اش بود، گفت: يك جاي خوب؟! به سمت مرزهاي غربي اروميه به پرواز درآمديم، هيچ گونه اسكورتي نداشتيم و در ارتفاعات كوه هاي سر به فلك كشيده ي منطقه در حال عبور بوديم كه بر فراز درّه ي عميقي رسيديم. سردار كاظمي گفتند: همين جا ته درّه مرا پياده كنيد. بالگرد به درون درّه سرازير شد، درّه بسيار عميق و وحشتناك بود، خلبان با تلاش بسيار به صورت عمودي درون درّه پرپيچ و خم فرود آمد و بالگرد با كوچكترين خطا به سنگ ها و صخره هاي درّه برخورد مي كرد. هر لحظه احساس مي كرديم ملخ هاي بالگرد به كوه برخورد مي كند، مثل اين كه درون چاه عميقي فرو رفته بوديم، احساس عجيب، سرد و نگراني داشتيم كه سردار كاظمي گفت: نترسيد با شما كاري ندارند!

چند نفر به استقبال ايشان آمدند. از ته درّه سرمان را بالا گرفتيم و تكه اي از آسمان به اندازه ي يك كف دست معلوم بود! با پياده شدن سردار و نزديك آمدن افرادي از درون درّه كه معلوم شد همگي از نيروهاي خودي هستند، سردار به ما گفت: بعد از ظهر همين جا سوار مي شويم. با سختي و سعي و كوشش زياد در ساعت سه بعد از ظهر در همان مكان فرود آمديم. سردار كاظمي همراه با چند نفر از پرسنل و همكارانش سوار بالگرد شدند. در سكوتي سرد و نفس گير از درّه وسيع و پر پيچ و خم بيرون آمديم. نفس راحتي كشيدم كه بالاخره از اين درّه وحشتناك سالم بيرون آمديم. كنجكاو شده بودم، با آرامش و خونسردي رو به سردار كاظمي كردم و گفتم: ببخشيد سردار نام اين درّه چه بود و شما چه كاري داشتيد؟!

سرم را پايين انداختم و در انتظار جواب او نشستم. ايشان به نقطه اي دوردست خيره شدند و با همان صداقت و گشاده رويي كه داشتند، با لحني آرام و مهربان گفتند: اينجا جهنم درّه است!؟

در مورد سوال دوم شما تعدادي از پرسنل اينجا مشغول انجام وظيفه هستند و بنده براي بالا بردن روحيه آنها آمدم تا بگويم كه كاظمي هم در جهنم درّه دوشادوش ديگر رزمندگان از اين مرز و بوم دفاع مي كند و در كنار آن هاست و كاظمي مي داند تعدادي از رزمندگان اسلام در اين درّه شبانه روز از مرزها دفاع مي كنند.

سردار با آرمش و احساس وصف ناپذيري حرف هايش را زد. از جايم بلند شدم و پيشاني نوراني اش را بوسيدم و به او گفتم: درود بر شرفت! نزديك هاي اروميه پياده ايشان پياده شدند و از همه ي ما تشكر كردند و سوار بر اتومبيل به سمت قرارگاه عملياتي شمال غرب به حركت درآمدند.

 

برگرفته از كتاب "فرشتگان آسماني"، انتشارات سوره سبز

تبلیغات در جنگ

نامه الکترونیک چاپ PDF

پیشکسوت: مداحی هم گونه ای از تبلیغات است؛ تبلیغ دین و مذهب که گاه کارکردهای دیگری هم پیدا می کند. در دوران دفاع مقدس هم مداحی یکی ابزارهایی بود که نقش مهمی در روحیه دادن به رزمندگان داشت و کسانی مثل منصور ارضی و آهنگران در این زمینه پیشرو بودند. اما در این میان افراد دیگری هم فعال بودند که البته مثل مداحانی که نامشان ذکر شد  معروف نبودند اما در دوران دفاع مقدس بسیار موثر بودند.

مهدی صدفی یکی از آنهاست که از دوازده سالگی مداحی را آغاز کرد و با پیروزی انقلاب اسلامی هیات های مذهبی را در شهر جیرفت برگزار می کرد. شاید ما خیلی او را نشناسیم اما خیلی از بسیجی ها و رزمنده های استان کرمان او را به خوبی می شناسند و خاطرات زیادی از مداحی های او دارند.

البته علاوه بر مداحی، صدفی در دوران دفاع مقدس مسئولیت هایی هم داشته است که از جمله می توان به مسئولیت های تبلیغاتی لشكر 41 ثارالله اشاره کرد. در واقع او از زمانی که تصمیم گرفت به جبهه برود تکلیف خودش را معلوم کرده بود و با نیت انجام دادن کارهای تبلیغاتی برای دفاع مقدس عزم جبهه کرد.

جنگ تحمیلی عراق علیه ایران صبغه های اعتقادی و مذهبی بسیار پر رنگی پیدا کرده بود و رزمندگان که خودشان را برای دفاع از آب و خاک کشورشان به جبهه ها رسانده بودند نگاهشان مشابه سربازان دیگر جنگ ها نبود. آنها درگیر هیچ نگاه مادی نبودند و در ضمن صرفا مشغول انجام دادن یک پست اداری و نظامی نبودند. اعتقادشان مهمتر از هر چیز دیگر بود و نباید فراموش کرد که همین اعتقاد بود که پای آنها و هزاران بسیجی دیگر را به جبهه ها باز کرده بود.

به همین جهت بود که نه تنها برگزاری جلسه هایی که رنگ و بوی مذهبی و اعتقادی داشتند در وانفسای جنگ فراموش نشده بود بلکه پر رنگ تر از هر زمان دیگری بود. برگزاری محفل های گوناگون دعای کمیل، زیارت عاشورا، دعای توسل، قرائت قران و ... از این قبیلند که مهدی صدفی یکی از بانیان این مهم بود و بارها اقدام به برگزاری این جلسات کرده بود.

کاربرد مهم دیگری که برقراری این جلسات داشت ذکر و یادآوری نام بزرگان دین ما مثل حضرت سیدالشهدا (ع) و توسل به آنها بود که با روایت حرکتی که در کربلا توسط حسین و یارانش انجام شده بود روحیه ای دو چندان نصیب رزمندگان می شد و الگوی تمام و کمال مبارزه برای رزمندگان ترسیم می شد.

کسانی که در جبهه ها در سمت های تبلیغاتی مشغول فعالیت بودند کارشان تنها محدود به این حوزه نمی شد. مهدی صدفی در این باره می گوید: بايد توجه داشت كه نقش مداحان فقط تهييج رزمندگان نبود، بلكه در هنگام رزم هم دوشادوش رزمندگان در ميادين نبرد حضور داشتند، اسلحه به دست مي ‌گرفتند و مي‌ رزميدند و بعضاً به فيض شهادت نائل مي ‌شدند. از جمله مي‌ توان به شهيد مهدوي، شيخ علي زنگي آبادي، عامري،غلامحسين خزاعي، سيد اسماعيل رضوي و... اشاره كرد.

مداحان در دوران دفاع مقدس مثل چاووش ها پیشاپیش گروه ها حرکت می کردند با مداحی های حماسی روحیه رزمنده ها را تقویت می کردند. از جمله اشعاری که در این مداحی ها خوانده می شد می توان به اینها اشاره کرد:

هركه دارد هوس كرب و بلا بسم الله....هركه دارد سر همراهي ما بسم الله...
بر مشامم مي‌رسد هر لحظه بوي كربلا...
اي خدا ما را نينوايي كن، امت ما را كربلايي كن...
اين دل تنگم عقده‌ها دارد،گوييا ميل كربلا دارد...
اين لشكر حق عازم كرب و بلاست امشب...

در پایان مطلب بد نیست خاطره ای شیرین از زبان صدفی بشنویم: سال 62 در جبهه زبيدات مستقر بوديم.ايام عيد نوروز بود. ما در حال توزيع هداياي تبليغي بين رزمندگان بوديم.مجلس دعايي هم در خط مقدم برقرار شد.بعد از دعا در حال برگشت به يك سنگر گروهي، از همشهريان رسيديم. بسيار اصرار كردند كه برايشان دعا بخوانم. هر چه گفتم خسته ام، باز هم اصرار كردند.بالاخره قبول كردم. در سنگري كه 15-10 نفر گنجايش داشت نشستيم و شروع به قرائت دعاي توسل نمودم.چراغ فانوس در مقابل من كه جلوتر از بقيه نشسته بودم روشن بود.

شروع به خواندن دعا كردم، بعد صداي بچه‌ها قطع شد برگشتم نگاه كردم ديدم هيچ كس نيست و من براي خودم دعا مي‌خواندم. به سنگر بغل دستي رفتم ديدم همه آنجا نشسته‌اند و مشغول خوردن شام هستند. بچه‌ها به اين وسيله خواستند با من شوخي كنند!

فریادهایم بغضِ فروخورده اند...

نامه الکترونیک چاپ PDF

پیشکسوت: انگار همین دیروز بود که در دشت مهران روبروی میدان مین ایستاده بودم، درست چند صد متر آن سوتر از شهری سوخته وپر پر زیر بار آهن پارها....این سوتر اما  ردیف به ردیف مین بود و تکه های گوشت پرنده ای یا جانوری که روی مین رفته بودند ...

من به سرباز همراهم می گویم  نیاید جلو.. سرباز کنار سیم خارداری که دور میدان مین کشیده اند  ایستاده است .... اندکی جلو می روم  تا پرنده ای که زیر تابش تند آفتاب در وسط میدان دارد جان می دهد را مثلا نجات بدهم. شاید کاری عبث و بیهوده باشد اما برای ارضاء دلم هر کاری می کنم.

پرنده  هنوز با همان چشمان نارنجی یش به من نگاه می کند هر چند مرده باشد. حالا نزدیک به سه دهه از جنگ گذشته اما گویی هیچ چیز عوض نشده. فقط میدان مین دنیا هر روز بزرگتر از روز پیش می شود و من با دفتر خاطراتم دل مشغولی های آن روزهارا که غم و شادی هایش بیشتر به چشم می آمد، مرورمی کنم. مثلا همین یادداشت شعرگونه را که خاطره ای است در ذهن و ضمیرم و دوست سربازی که به عنوان راننده جیپ همراهیم می کرد؛ اهل روستاهای کازرون بود، نجیب و دوست داشتنی.

برای کار خودش را به آب و آتش می زد. هم مکانیک بود و هم راننده. بی اندک گفتگو به دنبال کار می دوید. یادش بخیر زودتر از من ترخیص شد. آخر دفتر  را که مرور می کنم به همین سروده میدان مین می رسم. بعد از چند روز راست و ریس کردن اماده اش کرده ام برای انتشار.

همه آن صحنه ها مثل تصویری تر و تازه بر پرده سینما از جلوی چشمانم عبور می کنند. سرباز... میدان مین و پرنده ای که روی مین ضد نفر رفته بود ... همیشه گفته ام تجربه های به  یاد ماندنی آن روزها چیزی نیست که آسان بدست آمده باشد... کاش حوصله کنم همه را مو به مو شرح دهم ...بیان کنم ....

میدان مین

حوالی ظهر تابستان

که کبوتران خاکی

صبور

از صحاری سوزان عبور کردند

من ایستاده بودم اما

تا آخرین گلوله هم

بی هیچ حادثه ای گذشت

صحرای تفته مهران جای امن مین ها و تکه های آهن بود

درگیر با همه آرزوهایم

رفتم کنار یکی از همین میدان ها

تا چشم می زنم ....

مرغی روی شاخک مین ضد نفر نشست و بر نخواست

در این وقت ها

من به گونه های اشک آلودم عادت دارم

پرنده ای باشد ...موری یا ملخی

داغ دلم تازه می شود

ذرات آفتاب چون تیغ زاری

بر تن پر پر مرغ می ریزند

سرباز همراهم اشاره می کندبه تلخی

جناب سروان!

باز هم برای مرگ پرنده ای، سربازی

مین به اندازه کافی موجود است

می گویم آره هرچه که غلته درسته

 

 

باید برویم

در همین نزدیکی چاهی ست

سر فرومی کنم

تا شقیقه

گیجگاهم تاب نمی آورد

برمی خیزم

چه عشق ها که سر به پای سراب آرزوها

گذاشتند و رفتندو گم شدند

تشنگی و یاس را

چون عبور بی شمار سارها

در نبض کبود افق می شمارم

سکوت   راهی ست به جنوب تحمل  من

می چرخم و می چرخم

با این سوال دور از ذهن

کجاست دست فرزانه ای که دستم بگیرد ؟

شاید به بهبود این همه

شرایط سخت تن بدهم

شهر خالی از سکنه است

گروه آدمیان درهم و دوره گرد

همه رفته اند

تا پاسی از شتران رقصنده در تابش آفتاب بمانند

نیزاری اگر بود

به آب می رسیدیم

و تشنگی به قاب استخوانی پوسیده

در بیابان نمی رفت

فریادهایم بغض فروخورده اند

که با هر تند باد ورق می خورند

گاهی دور گاهی نزدیک

بیغوله و شکسته راهی ست

تحمل و تردید

که در ترسی بی پایان

از تیره ترین لحظه ها می روید

میرسی به جایی که

نه لبخند خوب است

و نه بوسه بر پیشانی مایوس معشوقت

زمان گذشت ...

روزی و ماهی و سالی وقرنی ....

باری هنوز هم  مفهوم آدمی را

با  اراده معطوف به احترام تعریف نمی  کنند

که ماه به تکریم او بدرخشد

و چون روز برآید

باد  ترانه ای بنوازد

بر منقار آخرین پرنده ای اگر زنده بود

دریا طوفانی بپا کند

به تعمید قدیسی در طهارت می ناب

اصلا چه نیازی به این همه تمثیل

ادمی دیو دروغ را به کناری نهد

دنیا را به تصور شخصی نبیند

از تحقیر حتی حشره ای بپرهیزد

چه شاهکاری از پرواز یک ذهن پاک می روید

که مفهوم آزادی وپرسشگری را پر و بال می دهد

آنگاه جنگ و میدان مین هم به آخر می رسد

تابستان 1365 صحرای مهران علی ربیعی (علی بهار)

خاطرات ناگفته اي از شهيد سيد مرتضي آويني

نامه الکترونیک چاپ PDF

سيد مسعود شجاعي طباطبايي كاريكاتوريست و هنرمند متعهد جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي كه سابقه همكاري با سيد مرتضي آويني را داشته، در نوشته اي به مناسبت فرا رسيدن سالروز شهادت ايشان، خاطراتي از او را منتشر كرد كه نويد شاهد متن كامل آن را منتشر مي كند:

وبلاگ سيدمسعود شجاعي طباطبايي با نام وصيت نامه/

به عنوان عكاس به گروه روايت فتح معرفي شده بودم. با شور و شوق خاصي صبح اول وقت به صدا وسيما رفتم. اولين برخوردم با سيد شهيدان اهل قلم آقا مرتضي آويني در شرايطي انجام شد كه او را در حال وضو گرفتن درصدا وسيما ديدم. خيلي زود فهميدم هر وقت براي مونتاژ برنامه "روايت فتح" مي رود، از قبل وضو مي گيرد. براي او راش هاي فيلم از مناطق جنگي، متبرك بود. براي همين نگاه شهيد "آويني" همواره نسبت به اتفاقات جنگ تحميلي و رزمندگان نگاهي معنوي و خاص بود. صدا و نوع مونتاژ او در حين ضبط برنامه "روايت فتح" حال و هواي خاصي به اين برنامه مي داد.

حضور شهيد " مرتضي آويني" دربرنامه روايت فتح و در جبهه هاي جنگ همواره اتفاق خوشايندي تلقي مي شد. اشاره ها و توصيفات وي در برنامه روايت فتح نشان گر اين ادعاست. در خاطرات آن سال ها كه در مجله سوره افتخار همكاري با اين شهيد بزرگوار را هم داشتم، اتفاقي افتاد كه برايم بسيارخاطره انگيز شد.

من مجموعه اي جديد از كاريكاتورهايم را به آقا مرتضي نشان دادم. در اين مجموعه، كاري وجود داشت كه يك ماهي را در تُنگ به تصوير مي كشيد. "شهيد آويني" اين تصوير را ديد و نسبت به آن ابراز خرسندي كرد. او ماهي را استعاره از انسان خاكي به دور از اقيانوس معرفت دانست و عنوان كرد كه اين تُنگ مانع ورود ماهي به اقيانوس معرفت شده است. در حالي كه انسان مي تواند با اندكي تلاش خود را به اين اقيانوس برساند. به اين ترتيب اين كاريكاتور مورد توجه ايشان واقع شد و با آن كه به لحاظ گرافيكي در چند خط ساده طراحي شده بود، درمجله سوره منتشر شد. تصور من از كشيدن آن طرح اين بود كه پرنده عشقم، بدنم را همچون قفسي مي پندارد كه در باغ نهاده اند، همچون يك ماهي زيبا در تنگ كوچك آب در دل اقيانوس... اما شهيد آقا سيد مرتضي آويني وقتي براي بار اول طرح را ديد، پيشانيم را بوسيد و گفت: «مي بيني سيد جان چقدر تنهاييم، كمي تلاش كنيم با يك جست مي توانيم خود را به اقيانوس عشق برسانيم. عشق را مي بينيم، فاصله مان با آن تنها يك جداره نازك شيشه اي است اما...»

شهيد "آويني" نگاهي جامع به اتفاقات و پديده هاي اطرافش داشت. امروز كه دوباره به كتاب "آينه جادو"ي وي رجوع مي كنم، مي فهمم كه وي چقدر نسبت به زمان خود جلوتر بوده است. به عنوان مثال، بحث دهكده جهاني مك لوهان، بحث داغ و جالب و مطرح انسان امروز است كه او به درستي ماهيت آن را فهميد و در كتاب ها و سخنراني هايش به آن اشاره كرد.

نگاه وي نسبت به مسائل هميشه نگاهي ديني بود. به هر شكل، او از كساني بود كه همواره به امام خميني(ره) و مقام معظم رهبري ارادت عجيبي داشت و خود را دانش آموخته و عاشق ولايت مي دانست.

نگاهي كه به مسائل فرهنگي، هنري، اجتماعي داشت با اين ديد همراه بود. يعني نگاهي انديش مندانه توأم با خلوص، تقوي و فروتني. ويژگي هاي هنري و تكنيكي آثار مستند شهيد آويني هم خيلي صادقانه و برگرفته از نگاه ديني او دارد. به قول معروف آن چه از دل برمي آمد، بر دل هم مي نشيند. او صداقت را در اين فيلم ها تزريق كرده بود. در فيلم هايش همواره حس ساده بودن و معنوي بودن نهفته است. آثار او در عين سهل بودن ممتنع نيز هست. مستند آثار ايشان اتفاق خجسته اي در ثبت وقايع سينماي مستند به شمار مي آيد. به طوري كه مي توان اين آثار را برگ زريني دركارنامه سينماي مستند ايران به شمار آورد.

شهيد سيد مرتضي آويني همچون گلي سرخ ميان بچه هاي روايت مي درخشيد، همه از تلألو وجود او جان مي گرفتند، اميد، حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه هاي سال هاي جنگ و شهادت دوستان بر روي دو پايش ايستاده بود. اما هنوز در سر سودايي داشت، دلش نمي خواست مردم اسطوره هاي ايمان را به فراموشي بسپارند. «روايت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند كه آن روح و نواي قبلي در فيلم ها نيست. كار «روايت» پس از جنگ سخت تر شده بود، حاجي گاه ناراحت مي شد و به بچه ها گفت: «شما را به خدا در مورد من هر فكري مي خواهيد بكنيد، اما در مورد اين يكي ديگر قضاوت نكنيد، روايت فتح اصلاً از من نيست، از يك جاي ديگر است.

مشكل ما اين است كه مقدار فيلم هايي كه در دسترس داريم، محدود است و براي اجراي امر آقا مجبوريم براي زنده نگه داشتن و استمرار روايت فتح، آن را كمي طولاني تر كنيم، چون در حال حاضر دست مان به فيلم هاي جنگ در آرشيو صدا و سيما نمي رسد! (با اينكه اواخر سال 1370 مؤسسه ي فرهنگي روايت فتح به فرمان مقام معظم رهبري تأسيس شد تا به كار فيلم سازي مستند و سينمايي درباره ي دفاع مقدس بپردازد ولي متاسفانه شهيد اهل قلم تا لحظه شهادت بسيار مظلوم بود، اينكه عملا امكان دسترسي به آرشيو صدا وسيما را نداشت، خود شاهدي بر اين مدعاست.)

شهيد آويني به خودآگاهي به لحظه و حتي مكان شهادتش هم رسيده بود: «شب، سايه سياه خودش را گستراند و ما سوار خودروها شديم. در راه، سعيد از حماسه هاي بازي دراز و كاني مانگا گفت و سيد گريست، به مقر كه رسيديم، برنامه روايت فتح، خلاف هميشه قبل از ساعت 11 پخش شده بود. طبق قراري كه با نماينده ارتش گذاشته بوديم، بايد صبح زود كارمان را شروع مي كرديم. مرتضي آن شب تا صبح نخوابيد، مدام قرآن مي خواند و مي گريست. نماز صبح را خوانديم، و به راه افتاديم. من راديو قرآن را روشن كردم، و سيد آرام دل به كلام وحي سپرد. با اصرار از گروه خواست تا به قتلگاه بروند.

گويي آنجا منتظر حادثه اي بود. با شوخي گفتم "سيد! قتلگاه هم شبيه همين تپه ها و گودال هاست ديگه! همين جا مصاحبه را بگير"، اما مرتضي صبورانه گفت "مي گرديم، تا قتلگاه را پيدا كنيم" و بالاخره قتلگاه را يافت و به آسمان پر كشيد.» (منبع: كتاب همسفر خورشيد)، در 20 فروردين 1372 پاي سيد مرتضي آويني روي يك مين خنثي نشده رفت. در اثر انفجار، يك پاي او قطع شد و بر اثر شدت خون ريزي در راه برگشت، به شهادت رسيد. مهندس سعيد يزدان پرست نيز در اين حادثه شهيد شد.

دل نوشته هاي شهيد آويني:

1- جاذبه خاك، تن را به پايين مي كشد و جاذبه آسمان، روح را به بالا و انسان در حيرت ميان اين دو جاذبه، راه خود را به سوي حق باز مي شناسد.

2- نَفَس هاي انسان، گام هايي است كه به سوي مرگ بر مي دارد. حضرت علي عليه السلام سخناني از اين دست كه مالامال از "مرگ آگاهي" باشد، بسيار دارند. مرگ آگاهي، كيفيت حضور اولياي خدا را در دنيا بيان مي دارد. تا آنجا كه هر كه مقرب تر است، مرگ آگاه تر است. و بر اين قياس بايد چنين گفت كه حضور علي عليه السلام در عالم، عين مر گ آگاهي است. مر گ آگاهي يعني آن كه انسان همواره نسبت به اين معنا كه مرگي محتوم را در پيش رو دارد، آگاه باشد و با اين آگاهي، زيست كند و هرگز از آن غفلت نيابد.

3- عقل معاش مي گويد كه شب هنگام خفتن است، اما عشق مي گويد كه بيدار باش. در راه خدا بيدار باش تا روح تو چون شعاعي از نور به شمس وجود حق اتصال يابد. عقل معاش مي گويد كه شب هنگام خفتن است اما عقل معاد مي گويد كه همه ي چشم ها در ظلمات محشر، در آن هنگامه ي فزع اكبر، از هول قيامت گريانند، مگر چشمي كه در راه خدا بيدار مانده و از خوف او گريسته باشد. عقل معاش مي گويد كه شب هنگام خفتن است، اما عشق مي گويد چگونه مي توان خفت، وقتي كه جهان ظلمتكده ي كفرآبادي است كه در آن، احكام حق مورد غفلت است...

پي نوشت:

1- آقا سيد، مي پندارم عشق تنها با قطره هاي اشك معنا مي دهد، چقدر دل تنگم، چقدر خسته، هر روز فاصله ام با عشق بيشتر و بيشتر مي شود و خانه تن تنها راه فرسودگي را مي پيمايد به اميد روزي كه از اين سرگرداني نجات پيدا كند. چه زيبا كلام معرفت را يافتي و چه زيبا به دنياي زيباي عشق شتافتي...

2- اختتاميه نخستين دوره انتخاب كتاب سال مقاومت (جايزه ادبي شهيد آويني) با حضور «علي اكبر ولايتي» مشاور مقام معظم رهبري، "سردار محمدرضا نقدي" رييس سازمان بسيج مستضعفين، "بهمن دري" معاون امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي برگزار مي شود. اين برنامه ساعت 17 روز دوشنبه 21 فروردين ماه 1391 در سالن اجتماعات پژوهشكده فرهنگ، هنر و معماري در خيابان برادران مظفر جنوبي آغاز مي شود.

در نخستين دوره انتخاب كتاب سال مقاومت (جايزه ادبي شهيد آويني) آثار اين حوزه در شش گروه "ادبيات مستند"، "ادبيات داستاني"، "نقد، پژوهش و ادبيات تحقيقي"، "شعر"، "جنگ نرم" و "هنر" مورد بررسي داوران قرار گرفته اند كه در هر گروه اثر شاخص معرفي و قدرداني خواهند شد.

لحظه وصل

نامه الکترونیک چاپ PDF

خسته شده بودم. به دوستان گفتم:"شما مواظب بي‌سيم‌ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت كنم برگردم."

ربع ساعت خوابيدم كه آمدند بيدارم كردند. به قيافه‌ها كه نگاه كردم ديدم تغيير كرده‌اند. گفتم: "چي شده؟"

چيزي نگفتند. نگران مهدي شدم. با احمد كاظمي تماس گرفتم و گفتم "موقعيت؟"

گفت: "ديگر داريم مي‌آييم عقب." به احمد گفتم:"مهدي كجاست؟ حالش چطورست؟"

گفت:"مهدي هم هست. پيش من‌ست. مسأله ندارد."

ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. به دوستان گفتم:"احساس مي‌كنم بايد براي مهدي اتفاق افتاده باشد."

گفتند:"نه! احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچه‌ها دارند مداواش مي‌كنند."

دوباره رفتم بااحمد تماس گرفتم گفتم:

"احمد! چرا حقيقت را به من نمي‌گويي؟ چرا نمي‌گويي مهدي شهيد شده؟"

احمد نتوانست خودش را نگه دارد، من هم نتوانستم سرپا بايستم. پاهام، همان طور بي‌سيم به دست، شل شدند. و بعد ديدم كه او خودش را رساند به دريا. از دجله به اروند و از اروند به خليج فارس. فهميدم نمي‌خواسته در خاك دفن شود. فهميدم مي‌خواسته برود به ابديتي برسد كه خيلي از عرفا حسرتش را دارند.

براي همين چيزهاست كه معتقدم مهدي گمنام‌ترين شهيد اين جنگ‌ست.

2- چشمم افتاد به يك كارت شناسائي كه توي آب به من نزديك مي‌شد. برش داشتم. كارت "علي‌اكبر كاملي" بود،‌ بي‌سيم‌چي مهدي. دلم شور افتاد. به بي‌سيم‌چي گفتم:"سريع برو از آقا مهدي خبر بگير!"

رفت، برگشت. گفت:"آقامهدي به سرش تير خورده!"

اصلاً نخواستم باور كنم. ديدم يك قايق دارد مي‌رود طرف عراقي‌ها. دقت كه كردم، آقا مهدي را با دو نفر ديگر ديدم كه زخمي نشسته‌اند توي قايق. داد زدم. آن قدر داد زدم كه صدام گرفت. مي‌خواستم بهشان بگويم كه دارند مي‌روند طرف دشمن اما صداي موتور قايق نمي‌گذاشت صدايم را بشنوند.

قايق رسيد به نزديكي عراقي‌ها. شليك آن‌ها دقيق‌تر شد. با هر چه كه دم دست‌شان بود، قايق را مي‌زدند. در يك لحظه ديدم قايق تكه تكه شد و آتش گرفت. تكه‌ها رفتند هوا و ريختند توي دجله.

آب تمام تكه‌هاي قايق را به همراه تكه‌هاي بدن مهدي و رفقاش را با خودش برد."

(به نقل از دو همرزم و همراه شهيد مهدي باكري)

صفحه 1 از 2

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سایت پیشکسوتان جهاد و شهادت می باشد.

info@pishkesvat.ir